تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب - خشم عاشق

زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

 

 

بگو ديگر نمي خواهي مرا تا راه خود گيرم

بگو ديگر نمي جويي مرا تا ديگري جويم

به خشم آلوده مي سازي نگاه پر فريبت را

ولي هرگز نمي گويي به خشم خود خطاي من

تو پنداري كه گر ترك من آشفته سر سازي

ز عجز و ناتواني دامن از كوي تو مي گيرم؟

غرورم چون شكستي عشق من پر مي كند جايش

و حتي نا اميد از عشق تو دامن نمي گيرم

منم نيلوفر آبي كه هر سو آب مي بيند

به لب لبخند بنشاند ميان آب بنشيند

منم آن موج سر گردان كه هر سو باد مي خيزد

دل ديوانه اش را در نشيب باد مي بيند

ولي نه ..

ترك من هرگز نكن مي ميرم از هجرت

عيان مي رانمت ليكن نهان مي خوانمت هر دم

 

 

اين نوشته نه قافيه داره نه رديف نه هر چيزي كه بشه اسم شعر روي اون گذاشت ولي خوب يه چيزايي توش هست كه ميشه بهش گفت گذشته و همين گذشته شده حال و آينده ي زندگي من...

 

پ.ن: الهي به صلاح آر كه نيك بي سامانيم، جمع دار كه بد پريشانيم.

 

¤ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387  به قلم : چی چی نی