در زندگي مردن
ناي گريزم نيست
و توان رفتنم نيز.
فرو ميروم در حجم سنگين مرگ
مرگ نيز آواي غريبي دارد
و زندگي را براي من بيگانه اي مي سرايد
كه سالهاست با دستهايم آن را در زير خاك هاي
گلدانهاي پوشالي ام خاك كرده ام.
بگذار جاز ها بكوبند
بگذار باران گام هاي شتابان عشقش را به جاده ها بسپارد
من كه ديگر باز نمي گردم
ديگر كسي صداي باز شدن پنجره ي چوبي اتاقم را نخواهد شنيد
و براي كسي نيز تعريف نخواهد كرد!
ديگر لبان ريشه هاي نرگسم به آبي تر نمي شود
و او نيز مرگ را مي يابد ...
سياهي اتاقم را دوست ميدارم
كه مرگ را برايم زنده ميكند.
راحت است در مرگ زندگي كردن
و تو اي دوست چرا باور نداري؟؟؟
===== ===== ===== ===== =====
زنده به گور
جايي كه غم سكوت مي كند
جايي كه مهر اشكش را مي ميراند
جايي كه ....
من ديگر از حضور مرگ هراسي ندارم
و از اين چهار ديوار تنگ
و از اين ذرات خاك كه به آنان خواهم پيوست
من مرگ را دوست مي دارم
و آن را زندگي خويش ساخته ام.
