مثل يك خواب سپيد
مثل يك خواب بدون وزن و رنگ
آمدي تو بي درنگ
شب نشستم با تو
سحران با تو شكفتم
صبحدم؛ با شبنم و گل راز تو گفتم
روزها از پي اين قصه گذشت
گفتم كه تويي همدل؟ گفتي كه منم همدل
گفتم كه تويي همراه؟ گفتي كه منم همراه
گفتم به حقيقت كه من اينم...
گفتم...
تو شنيدي
تو بريدي...
گفتم چه كنم كه باز گردي؟
گفتي: ...
گفتم چه كنم كه همدل و همراه باشي؟
گفتي: ...
....
گفتم كه تو را خدانگهدار
گفتي به سلامت
....
....
سالها از پي اين قصه گذشت
شب شكستم بي تو
سحران بي تو شكستم
صبحدم؛
با ياد تو در آيينه معرفت دوست شكستم
من شكستم.
