تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب - اشک واپسین

زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست،کی رفتی

به من تا مژده آوردند،من از خود به در رفتم

تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من

که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم در به در رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم،در گذر از من

از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می افتی؟

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

                                                              " هوشنگ ابتهاج "

پ.ن: اینو من نوشتم فقط برای تو ....

¤ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387  به قلم : چی چی نی