تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

چترم را می بندم

صدای پایت

همیشه مرا

به اشتباه می اندازد...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:18 توسط چی چی نی| |
خواستم این شعرم با اسم چی چی نی باشه چون بارون همیشه منو یا گنجشک های خیس حیاط خونمون میندازه.

بعد از باران

وقتی که می خندی

از چنگ قانون جاذبه

می گریزم

سیاره ای چرخان می شوم

در مدار لب هایت ...

میوه های درختای حیاط کلی بزرگ شدن ولی هنوز اونقد نشدن که بشه اونا رو خورد به خصوص اون ترنجای ترش و خوشمزه

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:13 توسط چی چی نی| |

سقوط را

دوست دارم

کودک که میشوم...

دیروز وقتی از پله های مانتو سرا بالا و پایین میرفتم یادم اومد وقتی که بچه بودم چه قدر از پله میترسیدم، جایی که پله داشت نمی رفتم یا اگه میرفتم بابا منو بغل میکرد، نمیدونم بزرگ شدم یا شجاع و نترس؟

فکر کنم شجاع شدم چون میدونم هنوز بزرگ نشدم و بزرگ نشدن رو خیلی دوست دارم.

وقتی بهم میگن متولد شصت و هشتی هم ناراحت میشم هم خوشحال، خوشحال از اینکه به قول این دخترا خوب موندم و ناراحت از اینکه دیگرون در مورد من اشتباه فکر میکنن، پنج سال سن کمی نیست که بشه ازش گذشت...

البته بابا این اختلاف سن رو ناشی از استفاده نکردن از این لوازم آرایشای جور وا جور میدونه که این دخترا به خودشون میزنن، منم باهاش موافقم.

حتی توی نت یه نفر که نه منو دیده نه میشناسه بهم گفت من فکر میکنم تو متولد شصت و هشت هستی!!!

دیروز اولین عیدی رو خواهرم واسم گرفت، یکی از این تابلو های پیکاسو که من خیلی دوست دارم.

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:6 توسط چی چی نی| |
 

 

در

سرزمین تو

آنجا که عشق را

تصویر دیگری ست

باران چه حاجت است

گل های سرخ را؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:57 توسط چی چی نی| |
 

 1:

گام هایت را می شنوم

اما هیچ گاه

آمدنت را نسرودم.

 

 2:

مدتهاست

خواب من

تو شدی و

بیداری پلک هایم.

 

 3:

وقتی تو نیستی

باران

برای سرودن

چیزی کم دارد.

 

 4:

بگذار پنجره ها بسته بمانند

برای روشن کردن این خانه

خورشید کوچک نقاشی تو کافیست.

 

 5:

*به مادر و پدرم ...

آب

بی خبر از تو

در جوی آب

جاریست.....

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:22 توسط چی چی نی| |
 

من

از این می نالم

     که چرا هیچ کسی نیست

         در این روزنه ی روشن وتار

                    که هیاهوی سکوت غم

                                           و غمناک مرا

                                                     نقش زند بر دیوار!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط چی چی نی| |
 

باران می بارد

      اما نمی دانم

             دیگر چرا خیس نمی کند؟!

 

پ.ن: نمی دونم این روزا چرا به هر کی میگم دوست دارم طرف فکر میکنه از من طلب داره!!!!!

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:53 توسط چی چی نی| |

 

« بارون جیر جیرکی »

دیشب یه بارونی می اومد که دلت میخواست بدون چتر و بارونی و این حرفا کلی زیر بارون بمونی که تا اعماق وجودت خیس بشه ولی خوب به دلایل فنی نمی شد.این بارون جیر جیرکی یه بارونیه که من عاشقشم و دلم میخواد فقط صداشو گوش بدم، حالا ببینین به چه بارونی میگم جیر جیرکی:

وقتی حدود دو سه ساعت بارون شدید بیاد بعد وقتی بارش بارون به صورت رش میشه صداش خیلی شبیه این جیر جیرک درختیا هست، اونجوری میشه البته اگه جیر جیرک درختی دیده باشی یا صداشو شنیده باشی.

 

« کفش ورزشی »

بالاخره کفشای منم آماده شدن با اون ساقای بلندشون و دیگه راحت میتونم با این مچ مصدومم باهاشون بازی کنم، دیروز اولین جلسه ی تمرینم بود بعد از یک هفته و سه روز مصدومیت!

 

« آسمان شب »

شب اتاق من با تمام اتاقای دنیا فرق داره، چون یه آسمون داره پر از ستاره، البته اگه این خواهرا اجازه بدن که من شبا خونه ی خودمون باشم و ازم نخوان که برم پیش اونا!!!

دیشب وقتی ساعت 2 بیدار شدم که درس بخونم ( قابل توجا آقای امیری! ) دو تا چراغ رو روشن کردم و حدود ساعت پنج و نیم که خاموش کردم که بخوابم دیدم سقف اتاقم پر از ستاره و گلوله های شب نماست، تازه یادم اومد که اتاق من یه آسمون داره مخصوص خودش.

 

« بارون گنجشکی »

این بارون با جیرجیرکی یه کم تفاوت داره توی این بارون قبل از بارون رش به جای بارون برف میاد.

 

« انجمن شاعران جوان »

دو هفته پیش من به عضویت انجمن شعر در اومدم و اگه منو پرت نکن بیرون با این نوشته هام تا چند وقته دیگه عضو رسمی انجمن میشم.

 

« شاعر طرح سرا »

طی این دو هفته من به عنوان شاعر طرح سرا در اومدم و این اسم خیلی روی من تاثیر گذاشته حالا بماند که چرا!!!

 

« فلسفه »

من هر شعری یا هر چیزی که بنویسم یه فلسفه ای داره واسه خودش، یه طرح نوشتم که وقتی توی انجمن خوندم  اول کسی دقیق معنی اونو نفهمید اما وقتی توضیح دادم تازه فهمیدن جریان چیه، اون طرح اینه:

   باران را نمیدانم از کدامین سو

                   بر زمین جان می سپارد

                                        چپ یا راست؟

و اما فلسفه ی این طرح:

یه روز بارونی که باد هم می اومد خواهرم منو صدا کرد و گفت تو که ادعای شاعری داری اگه تونستی برای این بارن در هم ریخته یه چیزی بگی!

و منم این تیکه رو واسش گفتم و اونم مثل همیشه اونو واسه دوستاش اس.ام.اس کرد البته جدیداً تخلص منم اون پایین اس.ام.اس مینویسه!

 

« گارد راس »

اینو واسه اطلاع چند نفری که نمیدونن مینویسم البته به جز آقای امیری که میدونه!

من بسکتبال بازی میکنم، با شماره پیر هن پنج، پستم توی بازی گارد راس و شماره ی پستم توی بازی یکه.

 

« پایان »

خوب دیگه هر چی تو ذهنم بود نوشتم الان پاکه پاکه!!!!!

 

« پایان 2 »

اینو نوشتم که وقتی این مطالب عنوان دار نصف بشه بشه پنج!

 

                                            

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:56 توسط چی چی نی| |
 

شبنم

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:40 توسط چی چی نی| |

 

اگه بتونم این پست رو بنویسم خوبه میشه یه چیز متفاوت چون همیشه شعر بوده خودمم دیگه از شعر خستم شده.

  • اول اینکه بعد از کلی خاله و دختر خالمو دیدم اونم توی نت و خیلی خوشحالم و اینکه دختر خالم یه اسم واسم انتخاب کرد " نی نی گولی " حالا بر اساس چی من نمی دونم باید از خودش پرسید.
  • از اینکه توی تیم بهترین بازیکنم و نبودم خیلی احساس میشه خوشحالم.
  • طی اون آسیب دیدگی که من با فک به کف پوش سالن برخورد کردم و چونه ی من 5 تا بخیه خورد فهمیدم که علاقه ی من به عدد 5 خیلی داره زیاد میشه، آمار 139 پیام کوتاه طی یک ساعت و ده دقیقه بهم فهموند که بله خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم برای تیمم مهم هستم و دوستای زیادی دارم درست برخلاف فکرم!
  • موهام خیلی خیلی بلند شدن رسیدگی به اونا خیلی سخته مخصوصاً وقتی بخوام بازی کنم بستنشون خیلی سخته یکی بگه من چیکار کنم، بجز کوتاه کردن!
  • از اینکه قراره بازی من ارزیابی بشه و شاید توی تیم دیگه ای بازی کنم هم خوشحالم هم ناراحت ولی خوب دیگه آینده باید یه جورایی باشه که باشه!!!

نوشتم همینطوری آخه از شعر خسته شدم جدیداً هم که شعر میگم که وقتی خودمم میخونم وحشت میکنم همش شده مرگ و خون و نفرت، من از وقتیکه بیدار میشم یا دارم میخندم یا دیگرون رو میخندونم ولی نمیدونم چرا وقتی میخوام شعر بنویسم اینقدر خشن میشم؟

خسته شدم من میخوام شعر لطیف بگم یکی به من خشن کمک کنه!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:54 توسط چی چی نی| |
 

و تو باران!

   شعر من خواهد رست

         چه بباری چه نباری!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:24 توسط چی چی نی| |
 

فقط باید نباشم یه مدتی...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:7 توسط چی چی نی|
 

به شاعر شعر هاي آب و آینه:

 

سر افكندگيم را

       خرده مگير

                انتظار كفشهايت را مي كشم ....

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:55 توسط چی چی نی| |
 

من از این مردم خوش بخت

                                   می ترسم!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:22 توسط چی چی نی|
 

من از اين مي نالم

كه چرا هيچ كسي نيست

در اين روزنه ي تنگ و عبوس 

كه سكوت غم و غمناك مرا

نقش زند بر ديوار....

 

پ.ن۱: من آخر از دست اين چي چي لاس يه بلايي سر خودم ميارم نشد يه چيزي بنويسم و اين نگه بده من اس.ام.اس بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز صبح هم كه يه قالب پيدا كردم عين بختك افتاد روي كيبورد گفت من اينو ميخوام،

يكي بگه من از دست اين چي چي لاس چيكار كنم؟

راستي چي چي لاس به زبون رشتي ميشه سنجاقك چي چي ني هم كه ميشه گنجشك.

پ.ن۲: راستي عكساي لیمو و پرتقال خونه ما رو ببينين!

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:49 توسط چی چی نی| |
شبی پر ز تب آمد

شبی پر ز ستاره

شبی بی غم و رسوا

شبی رنگ ترانه

*

شبی از غم عشقت

شدم بیدل و مجنون

شبی با غم عشقت

شدم لیلیِ مجنون

*

شبی گفت و شنیدم

که هم رنگ بهاری

شبی دیدم و دیدم

که خود رنگ بهاری

*

شبی برق دو چشمت

به یکباره درخشید

شبی ناز نگاهت

به من روشنی بخشید

 

پ.ن: تقدیم به تمام کسایی که دوستشون دارم ....

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:13 توسط چی چی نی|
 

مدت هاست در این زندان

چیزی به نام باران

گذر نکرده است

گذر هم که کند برای

منی که بی خیال 

چتر و بارانی مشکی ام هستم

چه فرقی می کند

من که همیشه خیس از شبنمم

چه باران بیاید

چه باران نیاید

عاشقی همین ولگردی بی چتر

                                     زیر باران است...

 

پ.ن: الان ساعت ۰۰:۵۷ دارم کلی از ایمیلامو پاک میکنم و با اونا کلی خاطره های خوب ...

خاطرات روزگار جوونی  دیگه پیر شدیم.....

یه عکس میذارم که خیلی دوسش داشتم از بچگی: مسافر کوچولو

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:14 توسط چی چی نی| |
 

 

امروز ، دیروز ، فردا

هر روز، روزیست که روزگاری

یکی از اینها بوده

امروز ، دیروز ، فردا

و تو هیچ روزی را به یاد نداری

چرایش را نمی دانم

اما می دانم

که بر من روزگار بی تو

نه دیروز می شود و نه فردا

هر چه است امروز است و اکنون است و حال ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:28 توسط چی چی نی| |

 

نفرتی را که دلم تنگ در آغوش

بگرفته و هرگز نتوان کرد فراموش

مهری است

که دیریست در این قلب حقیرم  

         خیمه زده             

                      بنشسته                 

                        و کاشم بتوان کرد فراموش.....

 

پ.ن:اینو نوشتم فقط برای یه نفر یه نفر که بهش میگم کاکایی!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:13 توسط چی چی نی| |
 

و چه تنگ می شود

این کوچه ی به وسعت دریا

برای من

برای من که کوچه را

از خود بیشتر می خواستم

 

چه صبور می نشینند زخم ها

در قلب این کوچه ی تنها

که انتهایش همیشه

به درخشش چشمان تو ختم می شود

 

آغاز این کوچه از کجا بود

این آغاز در کدام زاویه ی ذهن من

آشیان کرده بود

و این هراس

نرسیدن به پایان

در کدامین خم کوچه

ذهنم را زخم  زده بود؟!

 

هر چه می رفتم

واژه یافتن بی معناتر می شد

چرا که در این کوچه واژه ها مر ده اند

و من ـ بی حد ـ در حال پوسیدنم

 

دیگر معصومیت چشمانت را از یاد برده ام

دیگر این کوچه نیز مرا به خود نمی خواند

روشنی این کوچه نیز فریبم می داد

روشنی که به هیچ ختم می شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:16 توسط چی چی نی| |

 

قطره قطره اشك چشمم ريخت در دامانم امشب

ذره ذره آهِ سردم بست بر آيينه امشب

گفتم : آهم ، ياور و غمخوار من باش

گفت : اين آهي كه مي بيني تو امشب

ذره ذره اشك چشمت ، قطره قطره خون رگهات

هستي ات را من گرفتم ، در خودم يكجا من امشب

گفتم : آهم ، از چه رو اينسان تو كردي؟

گفت : دل تنگ تو مي باشم من امشب

گفتم : آهم ، اين نباشد رسم ياري

گفت : ياري من بخواهم از وجود تو من امشب

گفتم : آهم ، خون و اشكم چرا خواهي گرفت؟

گفت : يارانت بگيرم از وجود تو من امشب

گفتم : آهم ، گر بگيري خون من ، گر بگيري اشك من

نيست بر آيينه اي آهِ من امشب !!!

گفت : آري ، من بگيرم خون تو ، من بگيرم اشك تو

من بگيرم تا بميرم در دلت يكجا من امشب

 

پ.ن: یک نفر عزیز این شعر من فک کنم اونیه که میخوای درسته؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:46 توسط چی چی نی| |

 

برهنه تر از ذهن من

در برهوت بودن

رازي نيست........

ديگر اين رازي نيست

كه به حرف تو

به سكوت چشمانم پنهان كنم!!

مي داني آيا ؟!

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:1 توسط چی چی نی|
 

پیش ما سوختگان

                         مسجد و می خانه

                                                  یکی است!!!

 

پ.ن: به دلايلي عنوان وبلاگ عوض شد لطف كرده و اسم لينك من رو عوض كنيين.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:24 توسط چی چی نی|
 

 

خيلي طولاني نبود . يعني اصلا طولاني نبود

 

هيچ وقت بودنش سنگيني نكرده بود

 

باهاش حرف ميزدم، بهم گوش ميداد

 

خيلي راحت جوابمو ميداد

 

بچگي ميكردم و بهش پيله ميكردم ــــ

 

امشب رفت ــــ

 

خيلي زود تر از تصور من دوباره بايد بر مي گشت ....

 

چون نمي تونستم ـــــ

 

امشب من حرف زدم و اون فقط گوش داد ...

 

اون رفت تا دوباره من برگردم به تنهايي هام .........

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:1 توسط چی چی نی|
 

 

 

 

عقربه ي زمان فرو مي آيد

و مرگ

تنها سهم مردمي است كه مي گريزند

 

و اميد

در آن زمستان خيس

هر جا كه دلش بخواهد دست مي برد1

 

و بامداد

در آن وقت

مرگزاي آيدا را پيشاپيش آينه مي گذارد2

 

در آن هنگام

ديگر قلم را ياراي گفتن نيست

كه آن دم

ارابه ي زمان چه بي رحمانه

مرگ را مهمان جان ها مي كند

 

در آن وقت

باد

لهيب حريص را در

گندمزار فرو مي راند

و برق جنگل را

از فراز ليسه مي كشد

 

آوخ!

 

چه ساده باختيم...

و مادر فاجعه بغض در گلو

و آه بر لب و چشم بر در

دري كه پيش از آمدن مرگ

فرو خواهد ريخت...

 

بنگر تو اي انسان خاكي

كه او ما را چه سهل

به كام مرگ فرو مي تواند داد

پس اين همه تلبيس چرا؟

 

1- اشاره به شعر " هر جا دلم بخواهد دست مي برم " از مهدي اخوان ثالث در كتاب " زمستان "

2- اشاره به شعري با همين عنوان از احمد شاملو در كتاب " باغ آينه "

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:21 توسط چی چی نی| |
 

نزار قباني شاعر تواناي عرب در سال 1923 در شهر دمشق به دنيا آمد.

او كه شاعري را با تغزل آغاز كرده بود پس از اوج گيري جنگ اعراب و اسرائيل به يكي از بزرگترين شاعران حامي مردم فلسطين بدل شد، به گونه اي كه نقش كلام نزار، آهنگ هاي عبدالوهاب و صداي ام الكلثوم و عبدالحليم حافظ را در تهييج و جوشش انقلابي ميارزان عرب انكار ناپذير مي دانند.

نكوهش سازشگري و خيانت شيوخ ثروتمند عرب از دست مايه هاي اصلي سروده هاي انقلابي اوست.

وي بر اثر ايست قلبي در سال 1998 در لندن در گذشت.

 

===== ===== ===== ===== =====

نامه اي از زير آب

ان كنت قويا ... اخرجني
من هذا اليم
فانا لا اعرف فن العوم
الموج الازرق في عينيك ... يجرجرني نحو الاعمق
و انا ما عندي تجره
في الحب ... و لا عندي زورق
ان كنت اعز عليك فخد بيدي
فانا عاشقه من راسي  حتي قدمي
اني اتنفس تحت الماء
اني اغرق
اغرق
اغرق

=====

اگر قوي هستي نجاتم بده

از اين دريا

كه من شناگر خوبي نيستم

موج آبي چشمانت مرا به اعماق مي كشاند

و من تجربه اي ندارم

در عشق

اگر برايت عزيز هستم پس دستم را بگير

كه من سر تا پا عاشقم

من زير آب نفس مي كشم

من غرق مي شوم

غرق مي شوم

غرق مي شوم

 

پ.ن: يك نفر ناشناس توصيه مي كنم آلبوم " زي الهوي " با صداي عبد الحليم حافظ رو حتماً گوش بده.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:6 توسط چی چی نی|

 

 

هر روز خورشید که از پهناي آسمان میگذرد..
سایه اي بلند و باریک روی دیوار روبروی پنجره اطاق دختر نمایان میشود ..با آن موهای بلند افشانش که در باد تکان می خورند.
و هر روز وقتی خورشید از عمق آسمان میگذرد..
دختر صندلی درخىارش را کنار پنجره میگذارد و از آنجا به سایه نگاه میکند.سیگاری روشن میکند و نگاهش خیره به حرکت موهای سايه روی دیوار می ماند...
خطوط اندام سايه را با نگاهش دنبال میکند...
گردنش..سینه اش..کمرش ....
خورشید که به غرب می رسد سايه شروع به محو شدن میکند..کمرش..سینه اش....گردنش..و آخرین چیز که برای ماندن تلاش میکند و نمی ماند... موهای افشان او در باد است.
........
امروز چندیست که دختر با سایه ي روبرو آشناست. او روی صندلیش نشسته میخواهد پرده ی بالای پنجره را عقب تر بزند که سایه ی دستش روی موهای سايه میافتد.
دستش را سریع پس میکشد!...به آرامی دستش را  بالا می برد...و سایه دوباره روی موهای سايه می افتد!. دستش را حرکت میدهد..انگار میخواهد موهای سايه را از صورتش کنار بزند..قلبش می تپد که.......
سایه محو میشود!
.......
امروز که فردای دیروز است. دختر روی صندلیش نشسته و سیگارش را روشن کرده است. دستش را  بالا می برد..سایه کمرنگی روی دیوار میافتد.سایه را روی موهای سايه ي روبرو میکشد..نرمی را احساس میکند.دستش را آرام از گردن  سايه حرکت میدهد......
سیگارش را که تمام شده خاموش میکند!
..........
و امروز که روز دیگریست.
سایه دست دختر روی پوست سایه ي روبرو حرکت میکند...
که ناگهان دختر با شتاب از روی صندلی بلند میشود ..
از خانه بیرون میرود..
به حیاط می رسد..
و کنار دیوار می ایستد و به بالا نگاه میکند.
به پنجره هایی که بسته و نیمه بازند...
به پرده هایی که تکان میخورند...
اما چیزی نمی بیند! ....
آفتاب چشمش را می زند و او جز سیاهی چیزی نمی بیند ...    
نگاهش را بر می گرداند.سایه روی دیوار نیست
عقب تر میرود ..
نزدیکتر می آید ..
روی دیوار دست میکشد..اما هیچ چیز جز دیوار و رنگ دیوار نیست!
......
از پله ها به آرامی بالا میرود و وارد خانه اش می شود. میخواهد صندلی را از کنار پنجره بردارد که....
می بیند سایه هنوز روی دیوار است
لبخندی میزند...
به سایه نگاه میکند...
روی صندلی می نشیند و سیگارش را روشن می کند.

 

 

پ.ن: با روياها ميتونيم هر كاري كه دلمون ميخواد انجام بديم و به هر جا كه دلمون ميخواد سر بزنيم ميگي نه، امتحانش مجانيه!!!

پ.ن 1: سيگار كشيدن يه دختر اصلاً ايرادي نداره كه تو مدام به من گير ميدي !!!

پ.ن 2: يه سايه رو وقتي ميتوني حس كني كه از روبرو بهش نگاه كني نه از بالا يا پائين.

پ.ن 3: تمام شعر ها و نوشته هاي اين وبلاگ رو خودم مي نويسم در غير اين صورت اسم نويسنده رو حتماً مي نويسم.

پ.ن 4: يك نفر عزيز ممنون از كامنت هاي خوشكلــــــــــــت، از اين شاعر عرب توي پست بعدي مي نويسم، البته هر چي كه دارم كه فك كنم فقط دوتا شعر دارم ولي اگه بيشر پيدا كردم حتماً مينويسم.

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:8 توسط چی چی نی| |

 

 

 

بگو ديگر نمي خواهي مرا تا راه خود گيرم

بگو ديگر نمي جويي مرا تا ديگري جويم

به خشم آلوده مي سازي نگاه پر فريبت را

ولي هرگز نمي گويي به خشم خود خطاي من

تو پنداري كه گر ترك من آشفته سر سازي

ز عجز و ناتواني دامن از كوي تو مي گيرم؟

غرورم چون شكستي عشق من پر مي كند جايش

و حتي نا اميد از عشق تو دامن نمي گيرم

منم نيلوفر آبي كه هر سو آب مي بيند

به لب لبخند بنشاند ميان آب بنشيند

منم آن موج سر گردان كه هر سو باد مي خيزد

دل ديوانه اش را در نشيب باد مي بيند

ولي نه ..

ترك من هرگز نكن مي ميرم از هجرت

عيان مي رانمت ليكن نهان مي خوانمت هر دم

 

 

اين نوشته نه قافيه داره نه رديف نه هر چيزي كه بشه اسم شعر روي اون گذاشت ولي خوب يه چيزايي توش هست كه ميشه بهش گفت گذشته و همين گذشته شده حال و آينده ي زندگي من...

 

پ.ن: الهي به صلاح آر كه نيك بي سامانيم، جمع دار كه بد پريشانيم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:38 توسط چی چی نی| |

 

در زندگي مردن

 

ناي گريزم نيست

 

و توان رفتنم نيز.

 

فرو ميروم در حجم سنگين مرگ

 

مرگ نيز آواي غريبي دارد

 

و زندگي را براي من بيگانه اي مي سرايد

 

كه سالهاست با دستهايم آن را در زير خاك هاي

 

گلدانهاي پوشالي ام خاك كرده ام.

 

بگذار جاز ها بكوبند

 

بگذار باران گام هاي شتابان عشقش  را به جاده ها بسپارد

 

من كه ديگر باز نمي گردم

 

ديگر كسي صداي باز شدن پنجره ي چوبي اتاقم را نخواهد شنيد

 

و براي كسي نيز تعريف نخواهد كرد!

 

ديگر لبان ريشه هاي نرگسم به آبي تر نمي شود

 

و او نيز مرگ را مي يابد ...

 

سياهي اتاقم را دوست ميدارم

 

كه مرگ را برايم زنده ميكند.

 

راحت است در مرگ زندگي كردن

 

و تو اي دوست چرا باور نداري؟؟؟

 

===== ===== ===== ===== =====

 

زنده به گور

 

جايي كه غم سكوت مي كند

 

جايي كه مهر اشكش را مي ميراند

 

جايي كه ....

 

من ديگر از حضور مرگ هراسي ندارم

 

و از اين چهار ديوار تنگ

 

و از اين ذرات خاك كه به آنان خواهم پيوست

 

من مرگ را دوست مي دارم

 

و آن را زندگي خويش ساخته ام.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:10 توسط چی چی نی| |
 

مثل يك خواب سپيد

 

مثل يك خواب بدون وزن و رنگ

 

                           آمدي تو بي درنگ

 

شب نشستم با تو

 

     سحران با تو شكفتم

 

                     صبحدم؛ با شبنم و گل راز تو گفتم

 

روزها از پي اين قصه گذشت

 

گفتم كه تويي همدل؟          گفتي كه منم همدل

 

گفتم كه تويي همراه؟          گفتي كه منم همراه

 

گفتم به حقيقت كه من اينم...

     گفتم...

 

         تو شنيدي

 

              تو بريدي...

 

گفتم چه كنم كه باز گردي؟

 

                              گفتي: ...

 

گفتم چه كنم كه همدل و همراه باشي؟

 

                                              گفتي: ...

 

                                                           ....

 

گفتم كه تو را خدانگهدار

 

                    گفتي به سلامت

 

                                          ....

 

                                               ....

 

سالها از پي اين قصه گذشت

 

شب شكستم بي تو

 

           سحران بي تو شكستم

 

                             صبحدم؛

 

                   با ياد تو در آيينه معرفت دوست شكستم

 

                                                       من شكستم.

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:27 توسط چی چی نی| |
 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست،کی رفتی

به من تا مژده آوردند،من از خود به در رفتم

تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من

که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم در به در رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم،در گذر از من

از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می افتی؟

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

                                                              " هوشنگ ابتهاج "

پ.ن: اینو من نوشتم فقط برای تو ....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:45 توسط چی چی نی|
 

شعر شاید گفتم

شعر

شاید این روزنه ی تنگ و عبوس

چهره ای بگشاید

تا که افکار به هم ریخته ام

مثل هر موج خروشان که گریزد زکرانه

نگریزد ز خیال.

 

شاید این شعر که گفتم

دگرم هیچ نیاید

که دگر شعر نماندست

در این کنج پریشانی افکار پریشم.

 

شاید این بار که رفتم

بخزم من به فراموشی شبهای تباهی

و دگر هیچ نیایم.

 

یا شوم مثل پرستو که بکوچید

و دگر هیچ نیامد

و دگر هیچ نیایم.

 

یا اگر باز بیایم

بشوم مثل رهایی

که در آن کنج قفس لب نگشاید

که بمیرد

و بمیرم.

 

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:27 توسط چی چی نی| |
 

 

 

دلش گرفته بود به همين خاطر از در خارج شد و روي پله سيماني پائين اتاق نشست، در آن لباس بلند يشمي رنگ خيلي زيبا و نمكين شده بود.

دستهايش را زير چانه اش تكيه داد و سعي كرد صداي چلچله ها را به خاطر بسپارد.

محو روياهايش شده بود و حساب وقت و زمان از دستش در رفته بود، تمام مدت منتظر بود كه چراغ پنجره روشن بشه و اون نرگس هميشگي...

آسمان كم كم تيره و تاريك مي شد و ستاره ها بر پهناي مخمل آسمان خودنمايي مي كردند.

شروع به قدم زدن در وسط باغحياط كرد و مدتي در كنار حوض سفيد پر از ماهي نشست.

دستهايش را در آب فرو برد و موج هاي كوچكي را به وجود آورد، ساعتي گذشته بود اما آن اتاق همچنان خاموش بود، چشمهايش به پنجره خيره مانده بود، مثل كلاف سر در گم در خود مي پيچيد؛

چرا به ديدنش نيامده بود؟

پ.ن: این نوشته رو چند وقت پیش یه نفر که نمی دونم کیه توی نظرات وبلاگم واسم گذاشته بود گفته بود که از بس نوشته هاتو خوندم منم همش اینجوری مینویسم!

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 7:15 توسط چی چی نی| |
 

پنجره رو باز كرد، چراغ اتاق هنوز خاموش بود.

ساعت از 10 شب هم گذشته بود، هميشه اين موقع چراغ اتاقش روشن بود.

- نكنه اتفاقي افتاده؟

نه. از فكر كردن به اين موضوع تمام تنش سرد شد.

هميشه از اينكه اونو از دست بده مي ترسيد، حتي بيشتر از مردن...

- قرصاتو خوردي؟

هميشه نگرانش بود، خيلي دوستش داشت، صداي بابا بهش اطمينان ميداد كه هنوز توي اين دنياست.

- آره خوردم.

- اون پنجره رو ببند، يا حد اقل از جلوي پنجره بيا كنار، سرما ميخوري دختر.

- چشم.

كلمه اي كه هميشه در برابر حرف اون مي گفت.

در اتاق رو بست ولي پنجره رو نمي تونست ببنده.

روبروي آينه ايستاد، موهاشو باز كرد، يه نگاهي به موهاي مشكي بلندش كرد، تا پشت زانوهاش بودن، خيلي موهاشو دوست داشت مخصوصاً مواقعي كه اونارو توي دستاي گرم باباش احساس مي كرد.

يه نگاه كرد هنوز پنجره بسته بود يه جورايي دلش گرفت.

ديگه نمي تونست جلوي اشكاشو بگيره...

چشماش گرم شده بودن...

به خودش اومد، تمام صورتش خيس شده بود؛

صداي در حياط خونه ي روبرو اونو به خودش اورد.

بالاخره برگشته بود.

زودي اومد كنار پنجره، چراغ اتاق روشن شد و چند دقيقه بعد از اون پنجره باز شد، تمام دلتنگي ها شو فراموش كرد، ديگه گريه نمي كرد...

صداشو شنيد، خيلي واضح

- سلام!

نمي تونست بفهمه اون موقع شب توي اتاقي كه تا چند دقيقه ي پيش چراغ اون خاموش بود به كي سلام ميكنه.

توي دلش جواب داد.

- سلام.

صداي ورق زدن جزوه هاي دانشگاهشو خوب ميشناخت.

چيزي توي قفسه سينه ي اون مي سوخت و همون درد هميشگي...

باز هم مزه ي تلخ اون قرص لعنتي، آرومش ميكرد ولي هيچ وقت اون قرص هاي قرمز رو دوست نداشت... هيچ وقت.

ساعت ها گذشته بود، ساعت از دو نيمه شب گذشته بود، اما ...

چيز هاي زيادي نمي دونست، مثلاً اينكه اين موقع شب براي كي شعر ميخوند، صداشو ميشنيد، بارها اين شعر رو شنيده بود و هميشه با صداي او زمزمه مي كرد...

 

- چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد

به دست موج خيالت سپرده ام جان را

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را؟

 

احساس سنگيني كرد، متوجه شد روبروي پنجره ايستاده سنگيني نگاه آبي اونو حس ميكرد، با اون مو هاي جو گندمي كه باعث ميشد بزرگتر از سنش نشون بده.

خجالت كشيد و كنار رفت، ميدونست با اون موهاي پريشون اونو ديده، هرشب همينطور بوده، ولي به روي خودش نمياره.

اين نگاهشو خيلي دوست داشت ...

صداشو ميشنيد.

- نمي خواي بخوابي من كه خيلي خسته شدم، امروز كلي كلاس و درس و اين چيزا، ديگه بخوابم، خانومي...

حسوديش شد، ولي توي دلش گفت شب بخير.

چراغ رو خاموش كرد و خوابيد.

چراغ رو خاموش كرد و روي تخت دراز كشيد، نفسش اونقدر يواش بود كه خودش هم نمي تونست صداشو بشنوه، چشماشو بست اما پنجره هنوز روشن بود.

 

پ.ن: بودن با یه عزیز و گرفتاری اون تمام خاطرات گذشته رو تکرار کرد و این متن ...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:15 توسط چی چی نی|
 

آرام بود

 

اشكهايش بر پريشاني خاك بوسه مي زدند.

 

سكوتي ملال آور

 

حضور ترس را مي راند ...

 

ترس از سكوت هراس داشت!!!

 

و او اما ...

 

سكوتش اوج گرفته بود و

 

خاك را گويا كرده بود.

 

سكوت فريادش را واضح تر از هر صدايي مي شنيد،

 

و تنها مرگ مي توانست

 

به روي سكوت كننده ي خاك آغوش گشايد!

 

مرگ كه روزگاري خواهانش بود

 

بي هيچ تمنايي آغوش گرمش را گشوده بود،

 

اما مرگ نمي دانست

 

كه او سالها پيش از او مرده بود.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:58 توسط چی چی نی| |
 

 

روزگار نو

 

دست نوشت هايم را ورق مي زنم

 

بيهودگي شعرهايم را؛

 

و عرياني احساسم را مي بينم.

 

زهر نوشت هايم ارتعاش

 

سكوتي است در قلمم، در دلم...

 

ديگر سكوتشان را نمي شنوم

 

ولي باز هم بيهوده، چشم بر لبانشان مغلول مي كنم.

 

برگه اي سياه، با قابي سفيد

 

كاملاً متفاوت

 

نه نوشته اي، نه خطي، نه كلامي...

 

بي هيچ خطي

 

حقيقتي تلخ را چشمك مي زند

 

دفترم را مي بندم.

 

پنجره را مي گشايم

 

مي بينم

 

مي بينم

 

بوسه هاي ابر گريان

 

بر صورت ترك خورده خيابان

 

و مي شنوم

 

صداي نفير باد پائيزي

 

و صداي شكستن برگهاي زرد و خسته از خزان

 

در زير غرور عابراني خسته!

 

باز مي گردم به دهليز بي رنگ تنهائيم

 

هنوز دفترم بسته و ذهنم خالي از كلمه

 

قلم را به انگشتانم

 

و انگشتانم را به خاطرات كهنه و غبار گرفته

 

دفترم را مي گشايم

 

و آغازي ديگر را آغاز مي كنم:

 

                                         « بسم الله الرحمن الرحيم »

                           

                                                                                      ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:10 توسط چی چی نی| |
 

مرگ را دوست مي دارم

 

گرچه زماني تو اش پديده اي پليدي خواندي

 

خواب روح هاي خسته مي بينم

 

سردي برزخ را با گرمي دستت

 

نمي كِشم

 

_مي داني چه مي گويم_

 

جسم را قفسي مي دانم

 

كه باز مي داردم از رفتن از رسيدن

 

گرچه بانوي مهرم رفتن را رسيدن نمي داند

 

مي دانم كفر است بر مهر خدا شك كردن

 

اما مرگ را مهري ميدانم

 

بسان بوسه اي گرم بر دستان خسته ي مادر...

 

خسته ام ..................

 

خسته از اين قلب پر نفرت خويش

 

خسته از حس حيات...

 

پنجره اي رو به شب...

 

حيران رنگ شب را نگاه كردم

 

بهار در تنگ خانه اي مي گريد

 

اما من و پنجره هنوز تنهاييم

 

بي هيچ كلامي روبرويم نشست

 

مرگ را مي گويم

 

خونم سردي برزخ را مي كشد

 

روحم سبكي تنم را...

 

چرا؟

 

هنوز جنازه چندين هزار واژه

 

روي دستم مانده است

 

اين واژه هاي نيامده همان زندگي ست

 

اما من در حال پوسيدنم....

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:57 توسط چی چی نی| |
 

... ..

كاش مي دانستم حال , كه من

 

كنا ر باغچه

 

 سوگوار مرگ نرگس ها و كوچ قبيله پرستوهايم

 

تو درآن تاريكي به  ...

 

به چه مي انديشي........؟؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 4:34 توسط چی چی نی|
 

از پشت اين پنجره هيچي پيدا نيست ....

 

شايد پنجره اش ...خرابه ؟

 

....

 

.... شايد ...

 

... و ...

 

..........شايد ......

 

....اونم از پشت همين پنجره داره بيرون رو نگاه ميكنه ....

 

... اونم مثل من از پشت اين پنجره هيچي رو نمي تونه ببينه ...همش .. فكر ميكنه .... ....

 

.... اونم قبول كرده ..........

 

....... بيا بريم ...

 

بيا بريم

 

....

 

.....گريه نكن ....

 

.....

 

....

 

..............اينجا اسمش زندگيه ....

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 6:49 توسط چی چی نی|
 

روز از من تهي خواهد شد

 

در فصل سفيد روي سرد،

 

و منم خواهم رفت

 

خواهم رفت

 

خواهم رفت؛

 

و از شما گذر خواهم كرد

 

از شما كه خاموشيد و جز به مصلحت عشقتان نمي خوانيد ...

 

و گذر خواهم كرد ميان تاريكي وخواب،

 

تا بودنم خاطره اي شود گُم در انبوه خاطرات شما

 

و نبودنم نيز ...

 

و بدين سان محو مي شوم در همهمه ي پنجره اي گنگ

 

بايد دور شد از هياهوي زمان در گودي هاي زمين

 

بايد رفت و تنهايي پنجره را دو چندان كرد

 

مي روم تا در پي آمدن ديروز و هر روز

 

پيوند زنم رفتنم را به پوسيدگي خاطرات تلخ شما

 

بايد رفت و رفت و رفت ...

 

پ.ن: حالا هر كي فهميد معني اين نوشته چيه؟

خودمم بايد بشينم بينم معنيش چيه !!!!!!!!!

 

پ.ن: توي اين چند سال زندگي خيلي چيزا ياد دادم خيلي چيزا هم ياد گرفتم ولي نتونستم به كسي ياد بدم كه دوست داشتن عاشق شدن نيست؛

چرا نتونستم؟!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:5 توسط چی چی نی| |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی :

به روزگاران مهری نشسته

گفتم:
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

                                                               " شفيعي كدكني "

 

پ.ن: چند روز گذشته ولي خوب ....

                                                      مهر بانوي من تولدت مبارك ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 1:3 توسط چی چی نی|
 

انسان سقوط نمی کند

مگر

به طرفی

            که به آن تکیه داده است ...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:25 توسط چی چی نی| |
 

تو شبیه هیچ کس نیستی

اما

چرا من همه را

با تو اشتباه می گیرم؟

 

پ.ن: پاک شد مثل بقیه ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:56 توسط چی چی نی| |
 
چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !
 
به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟
 
                                                                فریدون مشیری
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:50 توسط چی چی نی| |
 

ويرانه ي من ديگر امن نيست

 

حتي براي آن دو گنجشك خيس


سرگشته از آشيانه در


سرزمين كوچك من


سرزميني كه تمام رودخانه‌هاي آن به چشم تو ختم مي شوند...


من به تو چه بخشيده‌ام؟


هيچ!


حتي براي آن دو گنجشك خيس

 

آشياني نساخته ام دور از باد و باران...

 

تو به من چه بخشيده اي؟!

 

نمي گويي

 

من خود ميدانم كه فقط بخشيده اي

 

فقط ...

 

و در آخر

 

آن شب آنقدر از نيامدنت گفتي

 

كه ديگر انتظارت را نميكشم...

 

اما ميدانم كه هستي و مي آيي

 

بي انتظار من ...

 

بي تمناي من ...

 

و در صبحي سرخ به من ميگويي:

 

شب هنگام مي آيم

 

تا به رويا ديدنت كنم

 

كسم نخواهد ديد

 

و بازم نخواهد پرسيد

 

خاطر آسوده دار

 

و پنجره را باز بگذار ...

 

پ.ن: امروز اتفاقي افتاد كه بهتره اين زمستان هم تعطيل بشه براي يه مدتي نامعلوم ....

 

اینم آخرین شعر من ........

 

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 6:23 توسط چی چی نی|
 

در آن هنگام که دستان نسیمی سرد

ز روی سنگفرش هر خیابان میبرد پوسیده برگی زرد

در این اندیشه میمانم

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت

کدامین باد خواهد برد

تن زرد فرو پاشیده ی من را ؟!

پ.ن: این پست خیلی خیلی خصوصیه و فقط مهربانو بخونه لطفاْ !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 5:53 توسط چی چی نی|
 

پنجره اي رو به خدا ...

 

تا كجا مي توان نوشت براي تو كه در حجاب اين پرده ها نهاني و آشكار بر همه
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...

 نکته: این وبلاگ یه جورایی خیلی مستقیم به من مربوط میشه گل دونه سر بزنین خوبه.

 

پ.ن:  ۲۰۰۳۰۴ من نمي دونم كي هستي و ... چرا هميشه و همه وقت اينجايي و احساس نزديكي ميكني ولي من نه تو رو ميشناسم نه ميخوام كه بشناسم همينطوري خوبه خوبيشم اينه كه اينهمه اومدي ولي ديگه تنها نيستي چون راضي شدم كه جوابتو بدم فعلاً جوابي برات ندارم ولي ميتونم بگم كه :

حداقل تو دایره ی خودت آروم باش ..

همين ................................................

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 6:37 توسط چی چی نی| |
 

هنگام پاییز
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

 

                                      " كارو"

 

پ.ن: مطمئن باش كسي بجز من اوني رو كه نوشتي نميبينه!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:23 توسط چی چی نی| |
 

دیر آمدی

 

دیگر تمام شده ام

 

از بس که اندوه نیامدنت را

 

گریسته ام

 

اما هنوز هم

 

می بخشمت

 

با آنکه هزار شب بی خوابی

 

از تو طلب دارم...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 4:36 توسط چی چی نی| |
 

سر مي كشد از پشت پنجره

 

سايه اي پريده رنگ

 

وقتي كه من

 

در موج آبي چشماني آشفته مي شوم؛

 

و به جستجوي واژگانت مي نشينم

 

تا بر لبان نو آموزم

 

طلوع فريادي شوي

 

همچون خنده اي كودكانه در نخستين گام

 

و يا لبخند دختركي در نخستين گام عشق ...

 

اكنون به من بگو

 

                 بگو چرا

 

روئيت راز گونه ي مرگ را

 

كه دل را باز مي گشايد

 

و چشم را مي خشكاند

 

                                _ برگزيدي _

 

راه ديگري نبود

 

                جز مرگ؟!

 

تو در كجا

 

        و در كدامين خاكي

 

                          كه من ات نمي دانم؟!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:7 توسط چی چی نی| |