شب *** در سکوتِ *** زیر سنگینیِ بارانِ نگاهم كلبه اي از تن پيچك در شب در ته جنگل درد بي عبور از گذر هر نفسي در اين تب. □ دست شعري بي وزن طرح مرگي از شب به سحر در نظرم مي كوبد... زير آوار هراس دستي در زنجير ضرب آهسته ي پاهاي كسي از باران در دلم مي كوبد. بی تو نه " کاف " خاک تمامم می کند نه " قاف " عشق... واژگونی فنجان از من نخواست مرگ را به چهار چوب واژگان ترسیم کنم. پنجره باران را ممنوع کرد! پ.ن: به پیشنهاد عزیزی زین پس شعرهای نا زیبایم با اسم "نیلوفر بدر" و نوشته های دیگرم با اسم "چی چی نی" دیده خواهند شد!!!
که می روید غمی
در شعر من
"باران"
من
ز گوش چشم می پایم
گام هایت
بر هراسِ
برگ پائیزان...
پر هیاهویِ
نگاهِ
مردمانِ
شهر بد؛
رد پایت می گفت
که:
تو تنها رفتی...
که به پاهای
پُر از رفتن تو
"نه"
می گفت
کفش هایت
از هراسِ ره فردا می گفت...
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت
0:27 توسط نیلوفر بدر| |
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت
11:14 توسط نیلوفر بدر| |
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت
13:42 توسط نیلوفر بدر| |
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت
11:52 توسط نیلوفر بدر| |


