زير خيمۀ گر گرفتۀ شب
شب *** در سکوتِ *** زیر سنگینیِ بارانِ نگاهم
که می روید غمی
در شعر من
"باران"
من
ز گوش چشم می پایم
گام هایت
بر هراسِ
برگ پائیزان...
پر هیاهویِ
نگاهِ
مردمانِ
شهر بد؛
رد پایت می گفت
که:
تو تنها رفتی...
که به پاهای
پُر از رفتن تو
"نه"
می گفت
کفش هایت
از هراسِ ره فردا می گفت... نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت
0:27 توسط نیلوفر بدر| |


