سقوط را دوست دارم کودک که میشوم... دیروز وقتی از پله های مانتو سرا بالا و پایین میرفتم یادم اومد وقتی که بچه بودم چه قدر از پله میترسیدم، جایی که پله داشت نمی رفتم یا اگه میرفتم بابا منو بغل میکرد، نمیدونم بزرگ شدم یا شجاع و نترس؟ فکر کنم شجاع شدم چون میدونم هنوز بزرگ نشدم و بزرگ نشدن رو خیلی دوست دارم. وقتی بهم میگن متولد شصت و هشتی هم ناراحت میشم هم خوشحال، خوشحال از اینکه به قول این دخترا خوب موندم و ناراحت از اینکه دیگرون در مورد من اشتباه فکر میکنن، پنج سال سن کمی نیست که بشه ازش گذشت... البته بابا این اختلاف سن رو ناشی از استفاده نکردن از این لوازم آرایشای جور وا جور میدونه که این دخترا به خودشون میزنن، منم باهاش موافقم. حتی توی نت یه نفر که نه منو دیده نه میشناسه بهم گفت من فکر میکنم تو متولد شصت و هشت هستی!!! دیروز اولین عیدی رو خواهرم واسم گرفت، یکی از این تابلو های پیکاسو که من خیلی دوست دارم. واژگونی فنجان از من نخواست مرگ را به چهار چوب واژگان ترسیم کنم. پنجره باران را ممنوع کرد! پ.ن: به پیشنهاد عزیزی زین پس شعرهای نا زیبایم با اسم "نیلوفر بدر" و نوشته های دیگرم با اسم "چی چی نی" دیده خواهند شد!!!
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
0:6 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت
11:52 توسط نیلوفر بدر| |


