اگه بتونم این پست رو بنویسم خوبه میشه یه چیز متفاوت چون همیشه شعر بوده خودمم دیگه از شعر خستم شده. نوشتم همینطوری آخه از شعر خسته شدم جدیداً هم که شعر میگم که وقتی خودمم میخونم وحشت میکنم همش شده مرگ و خون و نفرت، من از وقتیکه بیدار میشم یا دارم میخندم یا دیگرون رو میخندونم ولی نمیدونم چرا وقتی میخوام شعر بنویسم اینقدر خشن میشم؟ خسته شدم من میخوام شعر لطیف بگم یکی به من خشن کمک کنه!!! و تو باران! شعر من خواهد رست چه بباری چه نباری!!! من از اين مي نالم كه چرا هيچ كسي نيست در اين روزنه ي تنگ و عبوس كه سكوت غم و غمناك مرا نقش زند بر ديوار.... پ.ن۱: من آخر از دست اين چي چي لاس يه بلايي سر خودم ميارم نشد يه چيزي بنويسم و اين نگه بده من اس.ام.اس بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز صبح هم كه يه قالب پيدا كردم عين بختك افتاد روي كيبورد گفت من اينو ميخوام، يكي بگه من از دست اين چي چي لاس چيكار كنم؟ راستي چي چي لاس به زبون رشتي ميشه سنجاقك چي چي ني هم كه ميشه گنجشك. پ.ن۲: راستي عكساي لیمو و پرتقال خونه ما رو ببينين! شبی پر ز ستاره شبی بی غم و رسوا شبی رنگ ترانه * شبی از غم عشقت شدم بیدل و مجنون شبی با غم عشقت شدم لیلیِ مجنون * شبی گفت و شنیدم که هم رنگ بهاری شبی دیدم و دیدم که خود رنگ بهاری * شبی برق دو چشمت به یکباره درخشید شبی ناز نگاهت به من روشنی بخشید پ.ن: تقدیم به تمام کسایی که دوستشون دارم ....
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت
15:54 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت
13:24 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت
13:55 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت
11:49 توسط چی چی نی| |
شبی پر ز تب آمد
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت
10:13 توسط چی چی نی|


