مدت هاست در این زندان چیزی به نام باران گذر نکرده است گذر هم که کند برای منی که بی خیال چتر و بارانی مشکی ام هستم چه فرقی می کند من که همیشه خیس از شبنمم چه باران بیاید چه باران نیاید عاشقی همین ولگردی بی چتر زیر باران است... پ.ن: الان ساعت ۰۰:۵۷ دارم کلی از ایمیلامو پاک میکنم و با اونا کلی خاطره های خوب ... خاطرات روزگار جوونی یه عکس میذارم که خیلی دوسش داشتم از بچگی: مسافر کوچولو امروز ، دیروز ، فردا هر روز، روزیست که روزگاری یکی از اینها بوده امروز ، دیروز ، فردا و تو هیچ روزی را به یاد نداری چرایش را نمی دانم اما می دانم که بر من روزگار بی تو نه دیروز می شود و نه فردا هر چه است امروز است و اکنون است و حال ....
دیگه پیر شدیم
.....
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت
23:14 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت
7:28 توسط چی چی نی| |


