نفرتی را که دلم تنگ در آغوش بگرفته و هرگز نتوان کرد فراموش مهری است که دیریست در این قلب حقیرم خیمه زده بنشسته و کاشم بتوان کرد فراموش..... پ.ن:اینو نوشتم فقط برای یه نفر یه نفر که بهش میگم کاکایی!!! و چه تنگ می شود این کوچه ی به وسعت دریا برای من برای من که کوچه را از خود بیشتر می خواستم چه صبور می نشینند زخم ها در قلب این کوچه ی تنها که انتهایش همیشه به درخشش چشمان تو ختم می شود آغاز این کوچه از کجا بود این آغاز در کدام زاویه ی ذهن من آشیان کرده بود و این هراس نرسیدن به پایان در کدامین خم کوچه ذهنم را زخم زده بود؟! هر چه می رفتم واژه یافتن بی معناتر می شد چرا که در این کوچه واژه ها مر ده اند و من ـ بی حد ـ در حال پوسیدنم دیگر معصومیت چشمانت را از یاد برده ام دیگر این کوچه نیز مرا به خود نمی خواند روشنی این کوچه نیز فریبم می داد روشنی که به هیچ ختم می شد. قطره قطره اشك چشمم ريخت در دامانم امشب ذره ذره آهِ سردم بست بر آيينه امشب گفتم گفت گفتم گفت گفتم گفت گفتم گفت گفتم گفت پ.ن: یک نفر عزیز این شعر من فک کنم اونیه که میخوای درسته؟ برهنه تر از ذهن من در برهوت بودن رازي نيست ديگر اين رازي نيست كه به حرف تو به سكوت چشمانم پنهان كنم مي داني آيا ؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت
10:13 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت
0:16 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت
0:46 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت
22:1 توسط چی چی نی|


