تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

 

خيلي طولاني نبود . يعني اصلا طولاني نبود

 

هيچ وقت بودنش سنگيني نكرده بود

 

باهاش حرف ميزدم، بهم گوش ميداد

 

خيلي راحت جوابمو ميداد

 

بچگي ميكردم و بهش پيله ميكردم ــــ

 

امشب رفت ــــ

 

خيلي زود تر از تصور من دوباره بايد بر مي گشت ....

 

چون نمي تونستم ـــــ

 

امشب من حرف زدم و اون فقط گوش داد ...

 

اون رفت تا دوباره من برگردم به تنهايي هام .........

 

 

 

¤ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  به قلم : چی چی نی 

 

 

 

 

عقربه ي زمان فرو مي آيد

و مرگ

تنها سهم مردمي است كه مي گريزند

 

و اميد

در آن زمستان خيس

هر جا كه دلش بخواهد دست مي برد1

 

و بامداد

در آن وقت

مرگزاي آيدا را پيشاپيش آينه مي گذارد2

 

در آن هنگام

ديگر قلم را ياراي گفتن نيست

كه آن دم

ارابه ي زمان چه بي رحمانه

مرگ را مهمان جان ها مي كند

 

در آن وقت

باد

لهيب حريص را در

گندمزار فرو مي راند

و برق جنگل را

از فراز ليسه مي كشد

 

آوخ!

 

چه ساده باختيم...

و مادر فاجعه بغض در گلو

و آه بر لب و چشم بر در

دري كه پيش از آمدن مرگ

فرو خواهد ريخت...

 

بنگر تو اي انسان خاكي

كه او ما را چه سهل

به كام مرگ فرو مي تواند داد

پس اين همه تلبيس چرا؟

 

1- اشاره به شعر " هر جا دلم بخواهد دست مي برم " از مهدي اخوان ثالث در كتاب " زمستان "

2- اشاره به شعري با همين عنوان از احمد شاملو در كتاب " باغ آينه "

 

 

¤ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387  به قلم : چی چی نی   

 

نزار قباني شاعر تواناي عرب در سال 1923 در شهر دمشق به دنيا آمد.

او كه شاعري را با تغزل آغاز كرده بود پس از اوج گيري جنگ اعراب و اسرائيل به يكي از بزرگترين شاعران حامي مردم فلسطين بدل شد، به گونه اي كه نقش كلام نزار، آهنگ هاي عبدالوهاب و صداي ام الكلثوم و عبدالحليم حافظ را در تهييج و جوشش انقلابي ميارزان عرب انكار ناپذير مي دانند.

نكوهش سازشگري و خيانت شيوخ ثروتمند عرب از دست مايه هاي اصلي سروده هاي انقلابي اوست.

وي بر اثر ايست قلبي در سال 1998 در لندن در گذشت.

 

===== ===== ===== ===== =====

نامه اي از زير آب

ان كنت قويا ... اخرجني
من هذا اليم
فانا لا اعرف فن العوم
الموج الازرق في عينيك ... يجرجرني نحو الاعمق
و انا ما عندي تجره
في الحب ... و لا عندي زورق
ان كنت اعز عليك فخد بيدي
فانا عاشقه من راسي  حتي قدمي
اني اتنفس تحت الماء
اني اغرق
اغرق
اغرق

=====

اگر قوي هستي نجاتم بده

از اين دريا

كه من شناگر خوبي نيستم

موج آبي چشمانت مرا به اعماق مي كشاند

و من تجربه اي ندارم

در عشق

اگر برايت عزيز هستم پس دستم را بگير

كه من سر تا پا عاشقم

من زير آب نفس مي كشم

من غرق مي شوم

غرق مي شوم

غرق مي شوم

 

پ.ن: يك نفر ناشناس توصيه مي كنم آلبوم " زي الهوي " با صداي عبد الحليم حافظ رو حتماً گوش بده.

 

¤ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387  به قلم : چی چی نی 

 

 

هر روز خورشید که از پهناي آسمان میگذرد..
سایه اي بلند و باریک روی دیوار روبروی پنجره اطاق دختر نمایان میشود ..با آن موهای بلند افشانش که در باد تکان می خورند.
و هر روز وقتی خورشید از عمق آسمان میگذرد..
دختر صندلی درخىارش را کنار پنجره میگذارد و از آنجا به سایه نگاه میکند.سیگاری روشن میکند و نگاهش خیره به حرکت موهای سايه روی دیوار می ماند...
خطوط اندام سايه را با نگاهش دنبال میکند...
گردنش..سینه اش..کمرش ....
خورشید که به غرب می رسد سايه شروع به محو شدن میکند..کمرش..سینه اش....گردنش..و آخرین چیز که برای ماندن تلاش میکند و نمی ماند... موهای افشان او در باد است.
........
امروز چندیست که دختر با سایه ي روبرو آشناست. او روی صندلیش نشسته میخواهد پرده ی بالای پنجره را عقب تر بزند که سایه ی دستش روی موهای سايه میافتد.
دستش را سریع پس میکشد!...به آرامی دستش را  بالا می برد...و سایه دوباره روی موهای سايه می افتد!. دستش را حرکت میدهد..انگار میخواهد موهای سايه را از صورتش کنار بزند..قلبش می تپد که.......
سایه محو میشود!
.......
امروز که فردای دیروز است. دختر روی صندلیش نشسته و سیگارش را روشن کرده است. دستش را  بالا می برد..سایه کمرنگی روی دیوار میافتد.سایه را روی موهای سايه ي روبرو میکشد..نرمی را احساس میکند.دستش را آرام از گردن  سايه حرکت میدهد......
سیگارش را که تمام شده خاموش میکند!
..........
و امروز که روز دیگریست.
سایه دست دختر روی پوست سایه ي روبرو حرکت میکند...
که ناگهان دختر با شتاب از روی صندلی بلند میشود ..
از خانه بیرون میرود..
به حیاط می رسد..
و کنار دیوار می ایستد و به بالا نگاه میکند.
به پنجره هایی که بسته و نیمه بازند...
به پرده هایی که تکان میخورند...
اما چیزی نمی بیند! ....
آفتاب چشمش را می زند و او جز سیاهی چیزی نمی بیند ...    
نگاهش را بر می گرداند.سایه روی دیوار نیست
عقب تر میرود ..
نزدیکتر می آید ..
روی دیوار دست میکشد..اما هیچ چیز جز دیوار و رنگ دیوار نیست!
......
از پله ها به آرامی بالا میرود و وارد خانه اش می شود. میخواهد صندلی را از کنار پنجره بردارد که....
می بیند سایه هنوز روی دیوار است
لبخندی میزند...
به سایه نگاه میکند...
روی صندلی می نشیند و سیگارش را روشن می کند.

 

 

پ.ن: با روياها ميتونيم هر كاري كه دلمون ميخواد انجام بديم و به هر جا كه دلمون ميخواد سر بزنيم ميگي نه، امتحانش مجانيه!!!

پ.ن 1: سيگار كشيدن يه دختر اصلاً ايرادي نداره كه تو مدام به من گير ميدي !!!

پ.ن 2: يه سايه رو وقتي ميتوني حس كني كه از روبرو بهش نگاه كني نه از بالا يا پائين.

پ.ن 3: تمام شعر ها و نوشته هاي اين وبلاگ رو خودم مي نويسم در غير اين صورت اسم نويسنده رو حتماً مي نويسم.

پ.ن 4: يك نفر عزيز ممنون از كامنت هاي خوشكلــــــــــــت، از اين شاعر عرب توي پست بعدي مي نويسم، البته هر چي كه دارم كه فك كنم فقط دوتا شعر دارم ولي اگه بيشر پيدا كردم حتماً مينويسم.

¤ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387  به قلم : چی چی نی