زير خيمۀ گر گرفتۀ شب
شعر شاید گفتم شعر شاید این روزنه ی تنگ و عبوس چهره ای بگشاید تا که افکار به هم ریخته ام مثل هر موج خروشان که گریزد زکرانه نگریزد ز خیال. شاید این شعر که گفتم دگرم هیچ نیاید که دگر شعر نماندست در این کنج پریشانی افکار پریشم. شاید این بار که رفتم بخزم من به فراموشی شبهای تباهی و دگر هیچ نیایم. یا شوم مثل پرستو که بکوچید و دگر هیچ نیامد و دگر هیچ نیایم. یا اگر باز بیایم بشوم مثل رهایی که در آن کنج قفس لب نگشاید که بمیرد و بمیرم.
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت
9:27 توسط چی چی نی| |


