دلش گرفته بود به همين خاطر از در خارج شد و روي پله سيماني پائين اتاق نشست، در آن لباس بلند يشمي رنگ خيلي زيبا و نمكين شده بود. دستهايش را زير چانه اش تكيه داد و سعي كرد صداي چلچله ها را به خاطر بسپارد. محو روياهايش شده بود و حساب وقت و زمان از دستش در رفته بود، تمام مدت منتظر بود كه چراغ پنجره روشن بشه و اون نرگس هميشگي... آسمان كم كم تيره و تاريك مي شد و ستاره ها بر پهناي مخمل آسمان خودنمايي مي كردند. شروع به قدم زدن در وسط باغحياط كرد و مدتي در كنار حوض سفيد پر از ماهي نشست. دستهايش را در آب فرو برد و موج هاي كوچكي را به وجود آورد، ساعتي گذشته بود اما آن اتاق همچنان خاموش بود، چشمهايش به پنجره خيره مانده بود، مثل كلاف سر در گم در خود مي پيچيد؛ چرا به ديدنش نيامده بود؟ پ.ن: این نوشته رو چند وقت پیش یه نفر که نمی دونم کیه توی نظرات وبلاگم واسم گذاشته بود گفته بود که از بس نوشته هاتو خوندم منم همش اینجوری مینویسم! پنجره رو باز كرد، چراغ اتاق هنوز خاموش بود. ساعت از 10 شب هم گذشته بود، هميشه اين موقع چراغ اتاقش روشن بود. - نكنه اتفاقي افتاده؟ نه. از فكر كردن به اين موضوع تمام تنش سرد شد. هميشه از اينكه اونو از دست بده مي ترسيد، حتي بيشتر از مردن... - قرصاتو خوردي؟ هميشه نگرانش بود، خيلي دوستش داشت، صداي بابا بهش اطمينان ميداد كه هنوز توي اين دنياست. - آره خوردم. - اون پنجره رو ببند، يا حد اقل از جلوي پنجره بيا كنار، سرما ميخوري دختر. - چشم. كلمه اي كه هميشه در برابر حرف اون مي گفت. در اتاق رو بست ولي پنجره رو نمي تونست ببنده. روبروي آينه ايستاد، موهاشو باز كرد، يه نگاهي به موهاي مشكي بلندش كرد، تا پشت زانوهاش بودن، خيلي موهاشو دوست داشت مخصوصاً مواقعي كه اونارو توي دستاي گرم باباش احساس مي كرد. يه نگاه كرد هنوز پنجره بسته بود يه جورايي دلش گرفت. ديگه نمي تونست جلوي اشكاشو بگيره... چشماش گرم شده بودن... به خودش اومد، تمام صورتش خيس شده بود؛ صداي در حياط خونه ي روبرو اونو به خودش اورد. بالاخره برگشته بود. زودي اومد كنار پنجره، چراغ اتاق روشن شد و چند دقيقه بعد از اون پنجره باز شد، تمام دلتنگي ها شو فراموش كرد، ديگه گريه نمي كرد... صداشو شنيد، خيلي واضح - سلام! نمي تونست بفهمه اون موقع شب توي اتاقي كه تا چند دقيقه ي پيش چراغ اون خاموش بود به كي سلام ميكنه. توي دلش جواب داد. - سلام. صداي ورق زدن جزوه هاي دانشگاهشو خوب ميشناخت. چيزي توي قفسه سينه ي اون مي سوخت و همون درد هميشگي... باز هم مزه ي تلخ اون قرص لعنتي، آرومش ميكرد ولي هيچ وقت اون قرص هاي قرمز رو دوست نداشت... هيچ وقت. ساعت ها گذشته بود، ساعت از دو نيمه شب گذشته بود، اما ... چيز هاي زيادي نمي دونست، مثلاً اينكه اين موقع شب براي كي شعر ميخوند، صداشو ميشنيد، بارها اين شعر رو شنيده بود و هميشه با صداي او زمزمه مي كرد... - چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد به دست موج خيالت سپرده ام جان را فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛ بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم، چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را؟ احساس سنگيني كرد، متوجه شد روبروي پنجره ايستاده سنگيني نگاه آبي اونو حس ميكرد، با اون مو هاي جو گندمي كه باعث ميشد بزرگتر از سنش نشون بده. خجالت كشيد و كنار رفت، ميدونست با اون موهاي پريشون اونو ديده، هرشب همينطور بوده، ولي به روي خودش نمياره. اين نگاهشو خيلي دوست داشت ... صداشو ميشنيد. - نمي خواي بخوابي من كه خيلي خسته شدم، امروز كلي كلاس و درس و اين چيزا، ديگه بخوابم، خانومي... حسوديش شد، ولي توي دلش گفت شب بخير. چراغ رو خاموش كرد و خوابيد. چراغ رو خاموش كرد و روي تخت دراز كشيد، نفسش اونقدر يواش بود كه خودش هم نمي تونست صداشو بشنوه، چشماشو بست اما پنجره هنوز روشن بود. پ.ن: بودن با یه عزیز و گرفتاری اون تمام خاطرات گذشته رو تکرار کرد و این متن ... آرام بود اشكهايش بر پريشاني خاك بوسه مي زدند. سكوتي ملال آور حضور ترس را مي راند ... ترس از سكوت هراس داشت!!! و او اما ... سكوتش اوج گرفته بود و خاك را گويا كرده بود. سكوت فريادش را واضح تر از هر صدايي مي شنيد، و تنها مرگ مي توانست به روي سكوت كننده ي خاك آغوش گشايد! مرگ كه روزگاري خواهانش بود بي هيچ تمنايي آغوش گرمش را گشوده بود، اما مرگ نمي دانست كه او سالها پيش از او مرده بود.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت
7:15 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت
1:15 توسط چی چی نی|
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت
17:58 توسط چی چی نی| |


