
روزگار نو
دست نوشت هايم را ورق مي زنم
بيهودگي شعرهايم را؛
و عرياني احساسم را مي بينم.
زهر نوشت هايم ارتعاش
سكوتي است در قلمم، در دلم...
ديگر سكوتشان را نمي شنوم
ولي باز هم بيهوده، چشم بر لبانشان مغلول مي كنم.
برگه اي سياه، با قابي سفيد
كاملاً متفاوت
نه نوشته اي، نه خطي، نه كلامي...
بي هيچ خطي
حقيقتي تلخ را چشمك مي زند
دفترم را مي بندم.
پنجره را مي گشايم
مي بينم
مي بينم
بوسه هاي ابر گريان
بر صورت ترك خورده خيابان
و مي شنوم
صداي نفير باد پائيزي
و صداي شكستن برگهاي زرد و خسته از خزان
در زير غرور عابراني خسته!
باز مي گردم به دهليز بي رنگ تنهائيم
هنوز دفترم بسته و ذهنم خالي از كلمه
قلم را به انگشتانم
و انگشتانم را به خاطرات كهنه و غبار گرفته
دفترم را مي گشايم
و آغازي ديگر را آغاز مي كنم:
« بسم الله الرحمن الرحيم »
...

