روزگار نو دست نوشت هايم را ورق مي زنم بيهودگي شعرهايم را؛ و عرياني احساسم را مي بينم. زهر نوشت هايم ارتعاش سكوتي است در قلمم، در دلم... ديگر سكوتشان را نمي شنوم ولي باز هم بيهوده، چشم بر لبانشان مغلول مي كنم. برگه اي سياه، با قابي سفيد كاملاً متفاوت نه نوشته اي، نه خطي، نه كلامي... بي هيچ خطي حقيقتي تلخ را چشمك مي زند دفترم را مي بندم. پنجره را مي گشايم مي بينم مي بينم بوسه هاي ابر گريان بر صورت ترك خورده خيابان و مي شنوم صداي نفير باد پائيزي و صداي شكستن برگهاي زرد و خسته از خزان در زير غرور عابراني خسته! باز مي گردم به دهليز بي رنگ تنهائيم هنوز دفترم بسته و ذهنم خالي از كلمه قلم را به انگشتانم و انگشتانم را به خاطرات كهنه و غبار گرفته دفترم را مي گشايم و آغازي ديگر را آغاز مي كنم: « بسم الله الرحمن الرحيم » ... مرگ را دوست مي دارم گرچه زماني تو اش پديده اي پليدي خواندي خواب روح هاي خسته مي بينم سردي برزخ را با گرمي دستت نمي كِشم _مي داني چه مي گويم_ جسم را قفسي مي دانم كه باز مي داردم از رفتن از رسيدن گرچه بانوي مهرم رفتن را رسيدن نمي داند مي دانم كفر است بر مهر خدا شك كردن اما مرگ را مهري ميدانم بسان بوسه اي گرم بر دستان خسته ي مادر... خسته ام .................. خسته از اين قلب پر نفرت خويش خسته از حس حيات... پنجره اي رو به شب... حيران رنگ شب را نگاه كردم بهار در تنگ خانه اي مي گريد اما من و پنجره هنوز تنهاييم بي هيچ كلامي روبرويم نشست مرگ را مي گويم خونم سردي برزخ را مي كشد روحم سبكي تنم را... چرا؟ هنوز جنازه چندين هزار واژه روي دستم مانده است اين واژه هاي نيامده همان زندگي ست اما من در حال پوسيدنم.... كاش مي دانستم حال , كه من كنا ر باغچه سوگوار مرگ نرگس ها و كوچ قبيله پرستوهايم تو درآن تاريكي به ... به چه مي انديشي........؟؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت
23:10 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت
23:57 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت
4:34 توسط چی چی نی|


