ويرانه ي من ديگر امن نيست حتي براي آن دو گنجشك خيس آشياني نساخته ام دور از باد و باران... تو به من چه بخشيده اي؟! نمي گويي من خود ميدانم كه فقط بخشيده اي فقط ... و در آخر آن شب آنقدر از نيامدنت گفتي كه ديگر انتظارت را نميكشم... اما ميدانم كه هستي و مي آيي بي انتظار من ... بي تمناي من ... و در صبحي سرخ به من ميگويي: شب هنگام مي آيم تا به رويا ديدنت كنم كسم نخواهد ديد و بازم نخواهد پرسيد خاطر آسوده دار و پنجره را باز بگذار ... پ.ن: امروز اتفاقي افتاد كه بهتره اين زمستان هم تعطيل بشه براي يه مدتي نامعلوم .... اینم آخرین شعر من ........ در آن هنگام که دستان نسیمی سرد ز روی سنگفرش هر خیابان میبرد پوسیده برگی زرد در این اندیشه میمانم اگر روزی بیفتم از دو چشمانت کدامین باد خواهد برد تن زرد فرو پاشیده ی من را ؟! پ.ن: این پست خیلی خیلی خصوصیه و فقط مهربانو بخونه لطفاْ !!!
سرگشته از آشيانه در
سرزمين كوچك من
سرزميني كه تمام رودخانههاي آن به چشم تو ختم مي شوند...
من به تو چه بخشيدهام؟
هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت
6:23 توسط چی چی نی|
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت
5:53 توسط چی چی نی|


