
تا كجا مي توان نوشت براي تو كه در حجاب اين پرده ها نهاني و آشكار بر همه
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...
نکته: این وبلاگ یه جورایی خیلی مستقیم به من مربوط میشه گل دونه سر بزنین خوبه.
پ.ن: ۲۰۰۳۰۴ من نمي دونم كي هستي و ... چرا هميشه و همه وقت اينجايي و احساس نزديكي ميكني ولي من نه تو رو ميشناسم نه ميخوام كه بشناسم همينطوري خوبه خوبيشم اينه كه اينهمه اومدي ولي ديگه تنها نيستي چون راضي شدم كه جوابتو بدم فعلاً جوابي برات ندارم ولي ميتونم بگم كه :
حداقل تو دایره ی خودت آروم باش ..
همين ................................................


