تا كجا مي توان نوشت براي تو كه در حجاب اين پرده ها نهاني و آشكار بر همه نکته: این وبلاگ یه جورایی خیلی مستقیم به من مربوط میشه گل دونه سر بزنین خوبه. پ.ن: ۲۰۰۳۰۴ من نمي دونم كي هستي و ... چرا هميشه و همه وقت اينجايي و احساس نزديكي ميكني ولي من نه تو رو ميشناسم نه ميخوام كه بشناسم همينطوري خوبه خوبيشم اينه كه اينهمه اومدي ولي ديگه تنها نيستي چون راضي شدم كه جوابتو بدم فعلاً جوابي برات ندارم ولي ميتونم بگم كه : حداقل تو دایره ی خودت آروم باش .. همين ................................................ هنگام پاییز " كارو" پ.ن: مطمئن باش كسي بجز من اوني رو كه نوشتي نميبينه!!! دیر آمدی دیگر تمام شده ام از بس که اندوه نیامدنت را گریسته ام اما هنوز هم می بخشمت با آنکه هزار شب بی خوابی از تو طلب دارم... سر مي كشد از پشت پنجره سايه اي پريده رنگ وقتي كه من در موج آبي چشماني آشفته مي شوم؛ و به جستجوي واژگانت مي نشينم تا بر لبان نو آموزم طلوع فريادي شوي همچون خنده اي كودكانه در نخستين گام و يا لبخند دختركي در نخستين گام عشق ... اكنون به من بگو بگو چرا روئيت راز گونه ي مرگ را كه دل را باز مي گشايد و چشم را مي خشكاند _ برگزيدي _ راه ديگري نبود جز مرگ؟! تو در كجا و در كدامين خاكي كه من ات نمي دانم؟! دعا كردم كه بماني .. برگردي .. بيايي كنار پنجره باران ببارد و باز سكوت نگاهت را ... اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگيست ... رفتي پيش از آنكه باران ببارد ... و چقدر به بودنت نیاز مند است ... عجیب دلش هوایت را کرده ... تو که نباشی خانه صفایی ندارد ... خانه بی تو را نمی خواهد ... کاش بودی ... ببین ... به او نگاه کن .... ببین چه دیوانه وار به دنبالت می گردد ... ببین به دنبال تو می گردد ... برگرد ... اشک هایش را بین ... "آنقدر اشک می ریزم تا برگردی ، و با دستان مهربانت بار دیگر صورتم را نوازش دهی ... التماست می کنم ... تنهایم نگذار... حداقل حالا نه ... به آن خدایی که می پرستی قسمت می دهم ... بمان ..." اینها را او می گوید ... کسی که تا دیروز شاد بود و همه را شاد می کرد ... و حالا تنهاست ... تنهای تنها ... در تنهایی اشک می ریزد ... پدر غمگین است ... خواهر تاب دیدن اشکهای او را ندارد ... در کنج اتاق ... در خلوت و تاریکی اشک می ریزد و کسی نیست که مرهم دل زخم خورده او باشد ... چه فاجعه ایست در آن لحظه که مرد می گرید! ... چه فاجعه ای !...
سراغ تو را از كه بايد گرفت؟! از تو و يا نه! از او، همان كه در سحرگاهان نيايشم برايم از تو نشان مي گذارد پاي هر كلام بي هيچ پوششي؟
تو خداي اويي و او خداي من!
پس تو نيز خداي خداي مني، تمام او و تمام من، تماميتي بي زوال سايه افكنده بر ما
مگر نه اينست كه صدايت مي كنيم در اين همه نياز به اشتياق و توسّلنا بك؟
پس كجايي در اين حجاب كه مي دانم واقفي به حق بر حاجاتمان؟
بشنو دراين سحرگه صداي بنده مهجورت را...
كه از بركت اوست الفت امروز من بر تو، از پنجره هستي تو و ازين همه آيات، نگاه او را ميعادگاه ديدار تو ساخته ام، من در او گره خورده ام و تو را از نو در او يافته ام
نعوذ بالله برايت شريك نتراشيده ام، نه...، هيچگاه! گوشه اي از دامان تو را گره خورده براين خاك يافته ام
و چه خوش پيداست از حريم تو نقشي بر سفالينه جانم:
گرمي آغوش او
و تا هست، عطر حضورت در ذرات وجودم بيداد مي كند
مي خواهم تا هست، بمانم بمانم بمانم ونفس از او تازه كنم
مي شنوي...
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت
6:37 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت
23:23 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت
4:36 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت
1:7 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت
1:10 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت
1:4 توسط چی چی نی| |


