تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

داشتم كتاب " چي چي ني " نوشته "مجيد جمشيدي " رو ميخوندم كه به يه قسمتي رسيدم كه هر وقت اين كتاب رو ميخونم هم خوشحال ميشم هم ناراحت آخه نمي دونم جواب اون چيه !!! اين كتاب رو خيلي دوست دارم خيلي زيــــاد ....

 

اون قسمتي كه ميگم اينه ببينم شماها چه نظري دارين :

 

چي چي ني ميگه::

 

مادر جوجه اردك ها

 

يك مرغ بود

 

چگونه با هم زندگي مي كردند

 

وقتي جوجه اردك ها

 

در بركه دوست داشنتد آبتني كنند؟!

 

= = =

البته يه نوشته كوچولو ديگه هم توي اين كتاب هست كه ميدونم جوابش چيه ولي هر كاري كه ميكنم نمي تونم اونو به زبون بيارم فكر كنم بفهمين چي ميگم...

 

چي چي ني ميگه::

 

درختان در خستگي چه مينوشند

 

چاي ؟!!!

 

= = =

و در آخر زيباترين نوشته و به نظر من كاملترين نوشته اين كتاب كه تلخترين حقيقت زندگي ما آدما همين قسمته كتابه.

 

چي چي ني ميگه::

 

از بامها رو به بالا يك رنگ

 

رو به پايين چند رنگ.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اين چي چي ني هم شده همدم تنهايي من.

 

توي يك ماهه گذشته خيلي مشكلا برام پيش اومد كه ....

 

و من به تنها نتيجه اي كه رسيدم اين بود كه آدما

 

وقتي نياز دارن هر كاري ميكنن؛

 

وقتي هم فكر ميكنن نياز ندارن هم باهات همه كاري ميكنن تا دقيقاً بهت بگن كه نياز ندارن ...

 

سعي ميكنم توي پست هاي بعدي از چي چي ني بيشتر بگم تا وقتي كه چرندياتي ( هموني كه شما ميگين شعر ) كه مينويسم يه كم ملايمتر بشه و زيباتر.

 

¤ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی   

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه گفت:

 

"مي آيد، من تنها كسي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه مي دارد"، و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت هاي دنيا نشست.

 

فرشتگان چشم به دهانش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 

" با من بگو ار آنچه سنگيني سينه توست."

 

گنجشك گفت:

 

" لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي، اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغض راه بر كلامش بست، سكوتي در عرش طنين انداز شده بود، فرشتگان همه سر به زير انداختد.

 

خدا گفت:

 

" ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي."

 

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود...

 

خدا گفت:

 

" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي."

 

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

                                                                                       برداشتي از وبلاگ قاصدک

¤ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی 

 

ميرزا عباس فروغي بسطامي (- تهران 1274 ق) دوران كودكي را در بسطام به سر برد و در اوايل سلطنت فتحعليشاه قاجار به تهران آمد و به تحصيل علوم ادبي پرداخت. وي ابتدا " مسكين " تخلّص مي كرد و بعدها به مناسب انتساب به دربار فروغ الدوله (يكي از شاهزادگان قاجار) تخلّص خود را به فروغي تغيير داد. فروغي از برجسته ترين غزلسرايان متصوّف عهد قاجار است. ديوان او چند بار به چاپ رسيده است.

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟

غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را

بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را

زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

¤ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی 

 

 

چه اشتباهي

من كه يك عمر تنها زيسته ام

چرا به دروغ همراه كردم

مسافري به صحرا

نوري در تاريكي

و يادي در دل؟!

*

تا به چند ورق خواهد خورد

اين روزگار بي تفاوت

تا به كي؟

*

بايد به تنهايي از مرز تنهايي مي گذشتم

و دروغ را مي شكستم

و رويا را نيز

و اين كه من تنهايم را باور كنم

و بدانم و بمانم

و ديگر هيچ...

*

باور مي كنم اين زمانه است كه مي گريزد

و تو هم با او سفر ميكني

به پشت چشمان حريص شب!

*

در انتهاي فصل شكفتن

هنگام غروب صحرا

خاطره ي غم صدايت

در خاطرم شكست

و ديگر نماندي

نماندي...

*

و من مانده در راه

به انتهاي راه حتي فكر هم نكردم

چه رسد به نگاه...

*

پس بهتر است بمانم

بمانم همين جا

و برگهاي سپيد كاغذ را كبود كنم

و سايه هاي سروها را نگون وار در آب

ترسيم كنم.

*

شايد اينجام نيز

چيزي براي گفتن نباشد

وين دستهاي خام

كارنامه ي كاغذ سپيد را

به عبث

كبود مي كند.

*

و اما اين منم

مانده در راه

در راه جايي كه حتي خود نشاني از آن ندارم

جايي دورتر از هر آنجا كه مي شناسم من

هر آنجا كه مي شناسي تو...

 

¤ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی   

 

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
                               آبی ...

 

                                                     حميد مصدق

¤ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی 

 

 

پائيز هميشه بوي غم ميدهد

رفتن و نگاه نكردن به پشت سر

يك لحظه حتي.

 

پائيز را دوست دارم

آنگونه كه هست

رنگ در رنگ

طرح در طرح

نم در غم...

 

مي دانم حرفم را نمي گيري

گيرم كه باور كني

_ به دروغ _

و لبخند تلخت را به رويم سپاري

اما بدان دنيا هميشه اينگونه نيست!!

هيچ وقت نبوده .......

 

مرا حس گمشده ي وحشت آوري خواندي

و من براي رهايي از اين توصيف!!!

بايد مي شكستم

بايد مي بريدم...

 

اما ديگر من آن نيستم كه شكستي

من آنم كه ديگر هيچ كس مرا به رويا نمي بردم

مرا به خاطر نمي آورد

مرا دوست نمي دارد

من اينم

يك نقاب زيبا ...

 

كاويدم ، پوئيدم

در سايه ي سرد سكوت

و چه گستاخانه به دنبال تمامي براي ناتمامم

و سرشكسته از نيافتن ...

 

و امروز چه تلخ خنديدم

وقتي به اوج دوستي رسيدم

" نفرت "

حاصل يك عمر مهر بود

و تنها ماندم

هنگامي كه بسيار دوستت مي داشتم ___

 

پ.ن: رسيدن به معناي چيزي چرا دشواره؟!!!

چرا...؟

چرا...؟

چرا...؟

...................... " چون خودمون نمي خوايم " .........................

 

 

 

 

¤ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی   

 

 

ما چون ز دري پاي كشيديم كشيديم

اميد ز هر كس كه يريديم بريديم

دل نيست كبوتر كه چو بر خواست نشيند

از گوشه ي بامي كه پريديم، پريديم

 

" وحشي بافقي "

¤ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی 

 

ديگر كدامين ياد را ميجويم؟

كه خود فراموشم

ديگر چشماني را نمي جويم

چرا كه عصايم را براي

لمس حياتم مي گردانم.

آنقدر دوري از من كه ديگر

اميد را ياراي رسيدن نمي باشد

به هميان تهي آوارگي ام

ترسيدن هراس نيست

كه مرگ را پيش از اينكه بيابد

مي يابم

مي دانم ...

مي داند....

مرا به زندگي راهي نبود

كه از آنِ زندگان بود

و نام من

در سياهه ي مردگان بود

اين روزگار

مي گذرد چه زشت

چه زيبا

بي تمناي من

اين باد مي افكند

زرد برگ پائيز را

بي تقاضاي من.

 

 

 

امروز يه نفر رو خيلي ناراحت كردم، ميدونم كه خيلي اذيتش ميكنم ولي...

ولي بهم حق بده، خيلي خسته شدم.

معذرت ميخوام.

 

¤ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی   

 

ديوانه .................... همان من!

 

ای داد
تند باد
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد

دیگر به اعتماد که باید بود ؟
دیوار اعتماد فرو ر
يخت
و کسوت بلند تمنا
بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود
پایان آشنایی
آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک
هر سوی سیل

سنگین و سهمناک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم ؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات

سوی ستاره سحری باز می کنم ؟

 

                                                           حميد مصدق

 

¤ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی   

 

گذر زمان ...

 

 

خيلي اتفاق ها افتاد

هم خوب، هم بد

گاهي تكيه گاه روياهايم فرو ريخت

و گاهي از سر شد

با رفتنش قلبم شكست

با آمدن ديگري دنيايي ساختم

به وسعت بي نهايت

تكيه گاهي ساختم به استواري كوه

به پاكي آب

با شاديش شادم و با غمش غمگين

با فكرش به بي نهايتي مي روم

كه تكيه گاه خستگي هايم مي بود

مي بود

.

.

.

من خسته ام

خسته از سفري باز گشته ام

كه راهش را يادم نيست

...

گاهي بر ميگردم

شايد بازي رو برده باشم

اما .............. نه

قاعده بازي رو بلد نبودن

ميشه اين ..........." باخت"

___ . شكست ______ ....

به خاطر خيلي چيزا بايد برگردم

برگردم به خودم

خب ........

.........

تموم شد ....

حالا همه چيز يه جور ديگست....

ولي اين سفر گنگ بهم ياد داد كه:

.

.

چيزي خوفناكتر از تكيه گاه نيست ...

...

ذلت ،

.............

... رايگان ترين هديه ي هر پناهي ست كه مي توان جست.....

 

¤ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی 

 

نرگس براتو كه نري........... خواهش...

 

به تو مي پيوندم

وقتي در فراسوي توهمات زندگي

در عبور از پل بدون رود

در ريزش باران بي امان وحشت

تو را در كنارم حس مي كنم

به تو مي پيوندم.

 

به تو مي پيوندم

وقتي در عبور از جاده پر پيچ و خم زندگي

تكيه گاهم بودي و باورم كردي

وقتي كه برگ برگ زندگيم را ديدي

و دركم كردي

به تو پيوستم

                    اي " خوبترين خوب "

 

پ.ن: خوبترين خوب من چرا ميخواي بري؟! ببين چه گلاي خوشكلي برات گذاشتم...

اینم یه عیدی :

                        قطعه گمشده

 

¤ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386  به قلم : چی چی نی