در گذرگاه زمان
مرگ من نزديك است
به گمانم آنقدر آرام آرام مي ميرم
كه كسي حتي به مرگم شك هم نمي كند
و باد نيز خاكسترم را با خود نخواهد برد.
مرگ من مرا مي يابد
و من آرام آرام بسته به راهش
سخت آرام
بي آنكه بداند
مرگ
من نيز محتاج اويم.
با خلوت خويش به بيداري نشستم
و مرگزاي خود را كاويدم
در نوري تاريك!
به مرگ شك كرده بودم
هنگامي كه ديگر
فراموشي آئينه در تجلي بود.
خداي را
مرگ من كجاست؟
آغازين نفس كجاست؟!
در اين هواي طاعوني
سينه را حاجتي به نفس نيست
كه چشم را ياراي ديدن نيست.
و لب را ذكر نمي ماند.
مرگ من در راه است
من نمي دانم مرگ من مرا چگونه ميخواند
مرا خسته، نفس بسته، دلشكسته
مي خواند؟!
و شايد مرا به شادي ميلادم بخواند
شايد...
مرگ من
من نيز تو را مي خوانم
تو را كه غزلواره اي بكر و شيريني
تو را كه لجّه ي هلاك و گرداب وهمي
و اين چنين زيبا و دشمنانه
در من چنگ انداخته اي.
مرگ من در راه است
مرگ من، پايان من نيست
مرا انديشه اي ديگر در راه است.
= = = = = = =
شروع كردن دوباره خيلي سخته مخصوصاً اينكه بخواي از صفر شروع كني اما اين دفعه هيچ كس نيست كه بخوام بهش تكيه كنم، هيچ كس...
تنهايي خيلي سخته مخصوصاً اينكه بدوني كسايي هستن كه ميتونن كمكت كنن اما ـــ...





