تبليغاتX
زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

زير خيمۀ گر گرفتۀ شب

 

در گذرگاه زمان

مرگ من نزديك است

به گمانم آنقدر آرام آرام مي ميرم

كه كسي حتي به مرگم شك هم نمي كند

و باد نيز خاكسترم را با خود نخواهد برد.

 

مرگ من مرا مي يابد

و من آرام آرام بسته به راهش

سخت آرام

بي آنكه بداند

مرگ

من نيز محتاج اويم.

 

با خلوت خويش به بيداري نشستم

و مرگزاي خود را كاويدم

در نوري تاريك!

 

به مرگ شك كرده بودم

هنگامي كه ديگر

فراموشي آئينه در تجلي بود.

 

خداي را

مرگ من كجاست؟

آغازين نفس كجاست؟!

 

در اين هواي طاعوني

سينه را حاجتي به نفس نيست

كه چشم را ياراي ديدن نيست.

و لب را ذكر نمي ماند.

 

مرگ من در راه است

من نمي دانم مرگ من مرا چگونه ميخواند

مرا خسته، نفس بسته، دلشكسته

مي خواند؟!

و شايد مرا به شادي ميلادم بخواند

شايد...

 

مرگ من

من نيز تو را مي خوانم

تو را كه غزلواره اي بكر و شيريني

تو را كه لجّه ي هلاك و گرداب وهمي

و اين چنين زيبا و دشمنانه

در من چنگ انداخته اي.

 

مرگ من در راه است

مرگ من، پايان من نيست

مرا انديشه اي ديگر در راه است.

= = = = = = =

شروع كردن دوباره خيلي سخته مخصوصاً اينكه بخواي از صفر شروع كني اما اين دفعه هيچ كس نيست كه بخوام بهش تكيه كنم، هيچ كس...

تنهايي خيلي سخته مخصوصاً اينكه بدوني كسايي هستن كه ميتونن كمكت كنن اما ـــ...

 

¤ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386  به قلم : چی چی نی   

 

حقيقت ................. واقعيت

 

و حالا واقعيت با حقيقت برابر شده ...

و حالا دوباره اين قطار از ريل خودش خارج ميشه...

...

...

و من جدا شدم   .....

.... جدا شدم از تمام چيزايي كه متعلق به من مي بودن   ......ـــــ

و حالا ....

......

و حالا بايد وايسم ...

وايسم ببينم كي به هوش مي آم .......

....

چند تا پشت هم زد...

... محكم مي زد ...

....... محكم .......

.........

خيلي سنگين بود...

جا خورده بودم ....

فكر نمي كردم كه اينقدر مورد لطف قرار بگيرم ....!!!!!!!!

...

...

همه چيز خوب بود...

من خوشحال بودم...

من شادان بودم ...

...

ولي يه هو يه سوز سردي اومد.

...

و .. حالا............

اما اينا مال موقعي بود كه حقيقت و واقعيت با هم يكي نشده بودن ...

...

....

.....

گذشت ...

... و حالا من در آستانه يه تنهايي بزرگ قرار دارم ....

.....

..

پاش واي ميسم ...

من ميتونم وايسم ...

..

اونقدر توي گوشم زدن كه بتونم بلند شم و مثل آدمي باشم كه به روي خودش نمي آره

......... و ...........

.....

....

...

....... و به راهش ادامه ميده .... برم جلو ...

....

تموم شد ...

دختري كه كودكانه مي خنديد ... و ... حالا ...

باز هم همه چيز از دست رفت ....

¤ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386  به قلم : چی چی نی   

 

ـ پي دوست مي‌گردم. اهلي کردن يعني چي؟

ـ يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است
ـ ايجاد علاقه کردن؟
ـ معلوم است تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر

نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم

تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو ....

 

¤ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  به قلم : چی چی نی 

 

....... يه نگاهي بهم كرد ...

.......

با لحن خاصي مي گفت .... به آينده فكر كن ...

.......

........ به چيزايي كه دوست داري...

.......

" به آينده ات نگاه كن ........."

...................

....... " به گذشته فكر نكن " ......

...

انگار زير آب بودم .....

ديگه چيزي نمي شنيدم....

همه جا سفيد بود ..... مثل هميشه...

......

... زير دستاي سردش احساس داغي كردم ....

ـــــ همون درد هميشگي ـــ....

چشمام گرم شده بود.....

........

......... خيس شده بود .......

 

 

پ.ن: مهربانوي عزيز آخه چرا عصباني هستي؟

ببين از اين به بعد هر وقت عصباني شدي يه برگه سفيد ( بدون خط ) بذار جلوتو و با مداد ( نه خودكار ) روش خط خطي كن خيلي آرومت ميكنه در مورد من كه اينطور جواب داده تو رو ديگه نميدونم.

يه چيز ديگه، اگه آدم عصباني باشه و يه چيزي رو بشكنه عصبي تر ميشه ( مخصوصاً اينكه مونيتور رو از روي ميز پرت كني پائين ) اينو طي تجربات گسترده ي خودم گفتم.

 

 

¤ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386  به قلم : چی چی نی   

خوب ديگه با حذف نامطلق شروع به نوشتن شعر هاي خودم توي اين وبلاگ ميكنم وبلاگي كه يك هكر نامرد آرشيو اونو كلاً پاك كرده بود يعني پست ها بودن ولي سفيد منم كه نميشد اونا رو حذف كنم تصميم گرفتم وبم رو ترميم كنم البته يه قسمتي از اونو ولي خوبيش اينه كه هيچ شعري از من توي اين بلاگ نيست و ميتونم از شعر هاي اولم بنويسم هر چند كه شعر هاي اوليه هم مثل اين شعر هام لوس و بي معني هستن ولي خوب چيكار ميشه كرد احتمالاً من روزي دنيا اومدم كه تمام نمك هاي دنيا تموم شده بود واسه همين اين قدر بي مزه و بي معني هستم.

 

راستي چرا وقتي ميخوان به يه نفر بگن بي معني يا بي مزه، هميشه كلمه " بي نمك " رو همراهش ميارن؟

 

¤ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  به قلم : چی چی نی   

خوب اينم از نهايت عزيز اونم مثل نرگس و مريم رفت و من توي اين چهار ضلعي موندم تنها، با رفتن نهايت اين سوال باز برام پيش اومد كه چرا من؟ ولي باز هم بيجواب...

 

 

 

دژخيم يادت

 

ولوله اي انداخت در باد

 

تند و نيز...

 

نمي دانم چي مي خواند نمي دانم چه مي گفت

 

سكوتش را صدايي انگار كردم به آرامي نگاهت

 

به زيبايي كلامت

 

و

 

به سنگيني مرگت.

 

پوشيدي سفيد

 

و ديدمت سفيد

 

بدون يك نگاه، بدون يك كلام

 

لبخندت را به كدامين لحظه بخشيدي؟

 

براي رفتنت گريه نكردم حتي يك دم

 

خاكت را ميبوسم و برميگردم

 

تا يادت را براي اشكهاي رفته ام

 

                                 جاري كنم.

 

 

¤ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  به قلم : چی چی نی