چترم را می بندم صدای پایت همیشه مرا به اشتباه می اندازد... بعد از باران وقتی که می خندی از چنگ قانون جاذبه می گریزم سیاره ای چرخان می شوم در مدار لب هایت ... میوه های درختای حیاط کلی بزرگ شدن ولی هنوز اونقد نشدن که بشه اونا رو خورد به خصوص اون ترنجای ترش و خوشمزه شب *** در سکوتِ *** زیر سنگینیِ بارانِ نگاهم![]()
که می روید غمی
در شعر من
"باران"
من
ز گوش چشم می پایم
گام هایت
بر هراسِ
برگ پائیزان...
پر هیاهویِ
نگاهِ
مردمانِ
شهر بد؛
رد پایت می گفت
که:
تو تنها رفتی...
که به پاهای
پُر از رفتن تو
"نه"
می گفت
کفش هایت
از هراسِ ره فردا می گفت...
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
19:18 توسط چی چی نی| |
خواستم این شعرم با اسم چی چی نی باشه چون بارون همیشه منو یا گنجشک های خیس حیاط خونمون میندازه.
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
13:13 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت
0:27 توسط نیلوفر بدر| |


