هر چی که میخوام بنویسم چه شعر باشه چه نثر چه خوب باشه چه بد آخرش یه طوری میشه که بارون میاد توش! حالا فلسف ی این کار چیه من که نمیدونم! اینم آخرین نوشته ی من: "مشق بارون" وقتی که چشم بسته وقتی که لب شکسته وقتی سکوت عشقت در قلب من نشسته ... آنجا نهال شعرم جان میگرفت گریان جا میگذاشت شعرم ردی میان باران .... توی همون بارونی که این نوشته رو نوشتم از درختای خونه هم چند تا عکس گرفتم. لیمـــو : جاتون خالی چند دقیقه پیش با چای داغ خوردم کلی مزه داد. تــرنــج: اینی که دورش خط کشیدم یه لیمو که پریده بین برگای ترنج کنار هم نمیره! پـرتـقـال: البته پارسال پرتقال بیشتری داشتیم نمیدونم چرا امسال کم شدن. چترم را می بندم صدای پایت همیشه مرا به اشتباه می اندازد... بعد از باران وقتی که می خندی از چنگ قانون جاذبه می گریزم سیاره ای چرخان می شوم در مدار لب هایت ... میوه های درختای حیاط کلی بزرگ شدن ولی هنوز اونقد نشدن که بشه اونا رو خورد به خصوص اون ترنجای ترش و خوشمزه ![]()
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
17:5 توسط چی چی نی| |
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
19:18 توسط چی چی نی| |
خواستم این شعرم با اسم چی چی نی باشه چون بارون همیشه منو یا گنجشک های خیس حیاط خونمون میندازه.
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
13:13 توسط چی چی نی| |

